روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟خدمتکار گفت 50 سنتپسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. ب
لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراینمدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و
مرد وارد کافه شد، به سمت بار رفت و یک آبجو سفارش داد.گارسون گفت: حتماً قربان حساب شما میشود یک سنت.مشتری با حالت متعجب پرسید: فقط یک سنت ؟ بعد به منو نگاه کرد و پرسید: قیمت یک استیک آبدار و یک بطری شر
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش
بسم المعطّرٌ الحبیبتصدقت گردم،دردت به جانم،من که مُردم وُ زنده شدم تاکاغذتان برسد، این فراقِ لا کردار هم مصیبتی شده، زن جماعت راکارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُوردار و بگذار نکُشد،همین، بیهمدم
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: “ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به م
سه پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:اولی گفت: «پدر من سریعتریندونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»دومی گفت: «تو به این میگی سرعت!؟ پدر من